به بهانه سالگرد شهادت فرمانده گردان علی اصغر (ع) مروری بر زندگی سردار شهید حاج حسین اسکندر لو
12 اردیبهشت ۱۳۶۵ حاج حسین مانده بود و ۱۵ نفر دیگر،تلاش می کرد با لشکر تماس بگیرد. شرایط لحظه به لحظه بحرانی تر می شد. جلو رفت و تانکی که بچه ها را هدف می گرفت به آتش کشید...
تهران - حیاتشکوفه های گیلاس تازه جوانه زده بودند و طبیعت رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته بود، آفتاب پر رنگ تر شده و آسمان آبی تر و در این ضیافت زیبا تنها جای او خالی می نمود.در اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۱ درست زمانی که شکوفه های گیلاس رنگ و طعم میوه به خود می گرفتند، او هم آمد تا در جشن گل ها همه چیز تکمیل و آراسته باشد، “حسین” در میان خانواده ای تهیدست اما پارسا در جنوب تهران دیده به جهان پر رمز و راز هستی گشود و همراه بلبلان آواز خوان رشد کرد.با هر گامی که به سوی دوران پرشور و نشاط جوانی و نوجوانی بر می داشت، زمزمه های انقلاب بلند و بلندتر شده و سرانجام به فریادی خشم آگین تبدیل می شد و در این میانه حسین با جدیت و تلاش فراوان خود را وقف انقلاب و آرمان های امام (ره) و ملت ایران می کرد.در اوج به ثمر نشستن انقلاب و بازگشت امام به میهن، او عضو فعال “کمیته حفاظت از امام” بود و با تلاشی وصف ناپذیر در پیروزی هرچه سریع تر انقلاب کوشید.بعد از پیروزی انقلاب وارد کمیته انقلاب اسلامی شد و پس از اخذ دیپلم به عضویت رسمی سپاه درآمد، او مدتی نیز در “کمیته حفاظت” از مجلس شورای اسلامی انجام وظیفه کرد و با شروع جنگ تحمیلی عازم مناطق عملیاتی شد.حسین برای دومین بار با گروهان ۳ از گردان ۷ سپاه برای اعزام به جبهه “سرپل ذهاب” مأموریت یافت و معاونت گردان “حنین” را به عهده گرفت.او با رشادت تمام به هدایت نیروها پرداخت وبا شجاعت و توان نظامی بالایی که از خود بروز داد، به عضویت شورای سپاه پاسداران غرب برگزیده شد.پس از ارائه خدمات ارزنده در جبهه های غرب به سنگرهای جنوبی رفت و تجارب ارزشمند خود را در لشکر ۲۷ “محمد رسول الله” به کار گرفت. حسین در عملیات های والفجر ۱، والفجر ۴، والفجر ۸ فرماندهی گردانهای سلمان، زهیر و علی اصغر را به عهده داشت و در همه این عملیات های مجروح شد، او حتی یک بار شیمیایی و برای مداوا به پشت جبهه انتقال یافت اما هنوز بهبودی کامل نیافته به سوی صحنه رزم و نبرد پرگشود.نیمه های شب بود و گردان زهیر در منطقه فکه عملیاتی سخت و طاقت فرسا پیش رو داشت، حاجی که بر اثر مجروحیت های پی در پی از ترکش مانده در کمرش به شدت رنج می برد، شالی به کمر بسته به همراه بچه ها عازم منطقه شد.یکی از همرزمانش از آخرین لحظات مقاومت و ایستادگی حاج حسین چنین می گوید: روز ۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۶۵ حاج حسین مانده بود و ۱۵ نفر دیگر، او تلاش می کرد با لشکر تماس بگیرد و وضع را اطلاع دهد اما موفق نمی شد، شرایط لحظه به لحظه بحرانی تر می شد، درهمان لحظه که تقسیم شدیم که از دو جناح حمله کنیم، من زخمی شدم، حاجی شال کمرش را روی زخم من بست، خودش برخاست و آرپی جی را به دوش گرفت، حاجی جلو رفت و تانکی که بچه ها را هدف می گرفت به آتش کشید.حاج حسین چندین تانک دشمن را زد و در هنگامه نبرد مردانه حاجی با تانکها بود که گلوله مستقیم یکی از این تانکها حاجی را به ضیافت الهی برد..خاطرات کوتاه فرمانده شهید حاج حسین اسکندر لوکفش نودر دوران کودکی او، تنها یک بار برایش کفش نو خریدم. هنگامی که کفش ها را به او دادم با تعجب به من نگاه کرد و گفت: مامان، این کفشا رو برای من خریدی؟ گفتم: بله، این کفشا برای تو. آنها را پوشید و از خانه بیرون رفت. هنگامی که بازگشت متوجه کفش های خاکی او شدم. با عصبانیت خواستم تا علت کثیفی کفش هایش را بگوید. با اصرارهای پی در پی من لب به سخن گشود و گفت: مامان، رفتم زمین خاکی محله و کفشام رو خاکی و کثیف کردم تا کسی متوجه کفشای نو من نشه، آخه خجالت می کشم.مادر بزرگوار شهید این گونه ادامه داد: حسین بچه ای قناعت پیشه بود. گاهی مجبور می شدم لباس های بچه های فامیل رو برای بچه هام ببرم. وقتی لباس ها را تن حسین می کردم بدون اعتراض می پوشید و تشکر می کرد.علم و تهذیبعاشق کتاب و مطالعه بود و باارزش ترین هدایا را برای دوستانش می خرید. همیشه می گفت: اگه جنگ نبود حتماً می رفتم دانشگاه و تحصیلاتم رو ادامه می دادم.زمانی که دوستانش ازدواج می کردند و یا بچه دار می شدند، یک دوره تفسیر المیزان که در سی جلد بود برای آنها می خرید. هنگامی که آنها را کادو می کرد و روی هم می گذاشت، پشت کتاب ها دیده نمی شد. حاج حسین کتاب را وسیله تهذیب می دانست و عقیده داشت که نصیب هرکس شود، به صرفه خواهد بود. آخرین لبخنددر آخرین روزهای عمرش همه متوجه تغییر حالت او شده بودند. کسی که در جمع همیشه شلوغ می کرد و دیگران را می خنداند، حالا انقدر ساکت شده بود که توجه همگان را به خود جلب کرده بود. غذایش را کامل نمی خورد و با کسی حرف نمی زد، انگار که به زحمت آنجا نشسته باشد. با خود گفتم: چرا حسین این طوری شده؟ چند مرتبه به طرفش رفتم و با او صحبت کردم تا شاید چیزی بگوید. با اینکه بسیار به من علاقمند بود، ولی هیچ حرفی نمی زد. سر سفره، عمویم با خنده گفت: حسین آقا، چه خبر شده؟ چرا غذات مونده؟ اگه علتی داره بگو تا ما هم بدونیم. تنها عکس العمل او یک لبخند بود. آرزوی شهادتتمام فرماندهان، مانند او جلو آمدند و با قرآن بیعت کردند که در این عملیات تا پای جان مبارزه کنند. حاج حسین در گوشه ای غریبانه ایستاده بود و اشک می ریخت. به سمتش رفتم، سرش را بالا آوردم و گفتم: حاجی، گریه نکن، باید از کوتاهی ها جلوگیری کنی. درحالی که از شدت گریه چشم هایش قرمز شده بود، با بغضی که در گلو داشت گفت: من اینجام تا بجنگم. این چند لیتر خونی که تو بدنم دارم رو با کمال میل تقدیم اسلام می کنم. یکی از فرماندهان مرا به گوشه ای برد و گفت: خوش به حالت که با چنین بچه هایی سر و کار داری، به حالتون غبطه می خورم، چون بین شما فرمانده و فرمانبر جایی نداره.کمکهر دو از ناحیه پا به شدت مجروح شده و از نیروهای خودی نیز جا مانده بودیم. مسافت زیادی را با کمک هم رفتیم تا بالاخره به رودخانه قزل چه رسیدیم. جریان آب زیاد بود و هیچ کدام قادر به عبور از آن نبودیم. هوا تاریک شد و سکوت همه جا را فرا گرفت. تا حوالی صبح با یکدیگر صحبت کردیم که مبادا خوابمان ببرد. به حاج حسین گفتم: اگه عراقیا ما رو پیدا کنن، چی کار کنیم؟ حسین با خنده گفت: من دستمال سفیدم رو بالای سرم می برم و آواز می خونم. تو به فکر خودت باش. با خنده پرسیدم: من چی کار کنم؟ گفت: عصایت را کنارت بذار، روی زمین بنشین و بگو: در راه رضای خدا کمک کنین. من که خیلی تحت تأثیر قرار می گیرم، شاید از این راه دل اونا هم به رحم بیاد. عکس دردسر سازحاج حسین مدام با من شوخی کرده و مرا اذیت می کرد. به گوشه ای رفتم و او را صدا زدم. گفت: اکبر، چی شد؟ من هم عکس خنده دار را به او نشان دادم و حسابی جا خورد. گفتم: خیلی جالب میشه اگه این عکس چاپ شده و بین بچه های گردان پخش بشه. گفت: باید چی کار کنم که جالب نشه؟ قرار شد که هشت بار مرا در رستوران مهمان کند و هر بار من قطعه ای از عکس را بریده و به او بدهم. بارها و بارها مرا مهمان کرد ولی من همیشه اطراف عکس را قیچی کرده و به او می دادم. روزی که حقوقش را گرفته بود، پیش من آمد و گفت: عکسمو چند می فروشی؟ گفتم: قیمت نداره داداش، اگه می خوای کسی از وجود این عکس باخبر نشه، باید به مهمان کردنم ادامه بدی.